پژوهش های قرآنی
(١)
بنیادهاى اخلاق در قرآن -
١ ص
(٢)
معیار تمایز مفاهیم اخلاقى از غیر اخلاقى - صدر سيد موسى
٢ ص
(٣)
حسن و قبح از منظر وحى - عنايتي راد محمدجواد
٣ ص
(٤)
ملاک ارزش گذارى افعال - هاشمى سيد حسين
٤ ص
(٥)
الزام در تکالیف اخلاقى -
٥ ص
(٦)
نسبیت و اطلاق در اخلاق - سجادى سيد ابراهيم
٦ ص
(٧)
باید و هست از نگاه قرآن - علوى نژاد سيد حيدر
٧ ص
(٨)
اطلاق یا نسبیت اخلاق از نگاه مفسران - بهرامى محمد
٨ ص
(٩)
دین و اخلاق - حقی علی
٩ ص
(١٠)
نکته هایى تفسیرى در سوره حمد - معرفت محمدهادى
١٠ ص
(١١)
بازنگرى تاریخ انبیاء موسى بن عمران و خضر(ع) - بهبودى محمدباقر
١١ ص
(١٢)
بازنگرى تاریخ انبیاء ذوالقرنین ، یوشع بن نون و داود(ع) - بهبودى محمدباقر
١٢ ص
(١٣)
بازنگرى تاریخ انبیاء یونس بن متى و زکریا - بهبودى محمدباقر
١٣ ص
(١٤)
نگرش تطبیقى به قرآن و انجیل - عقيلی عليرضا
١٤ ص
(١٥)
آراى کلامى و تفسیرى اباضیه - بهرامى محمد
١٥ ص
(١٦)
راهى میان ترجمه و تفسیر - غراب کمال الدين
١٦ ص
(١٧)
زبده البیان و تفسیر قرطبى در نگاه تطبیقى - آقاجاني محمدرضا
١٧ ص
(١٨)
نقدى بر بازنگرى تاریخ انبیاء - عطار عليرضا
١٨ ص
(١٩)
کتابشناسى علوم قرآن - هاشم زاده محمد
١٩ ص
(٢٠)
خلاصه المقالات عربی
٢٠ ص

پژوهش های قرآنی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٨ - نقدى بر بازنگرى تاریخ انبیاء - عطار عليرضا

نقدى بر بازنگرى تاریخ انبیاء
عطار عليرضا

در شماره پیشین فصلنامه پژوهشهاى قرآنى مقاله اى به چاپ رسید که نویسنده آن با انگیزه بازنگرى در تاریخ انبیاء (علیهم السلام) مطالبى را در حاشیه تاریخ برخى پیامبران الهى بیان کرده بود. در این نوشتار برآنیم از دریچه نقد بر آن نگریسته و به بحث درباره بخشهایى از آن مقاله بپردازیم.
نویسنده با اینکه در ابتدا تصریح مى کند:
(البته قرآن مجید به زبان عربى روشن نازل شده است و اگر کسى به قواعد علمى و نکات قرآن به گونه اى دقیق و عمیق بیندیشد و از مشعل هدایت اهل بیت (علیهم السلام) پرتو بگیرد، مى تواند با معارف قرآن آشنا گردد.)
ولى چنانکه خواهیم دید، ایشان در برخى موارد، خود، این مشعل را فرونهاده و در وادى کاوشهاى تفسیرى به ورطه هاى خوفناک تفسیر به رأى و قول بلاعلم در افتاده است.
در قسمت بررسى تاریخ آدم(ع) چنین آمده است:
(شیطان مى دانست که اگر آدم و حوا از درخت گندم بخورند نیازمند تخلیه مى شوند، و پرده حجابى که عورت آنان را مستور کرده است گسیخته مى شود و از هر جهت شایستگى خلود در بهشت را از دست مى دهند. از این رو با سابقه و دریافتى که از جهاز هاضمه بشر داشت و اثر گندم را مى دانست، دست به کار وسوسه و فریب شد… این فریب خوردن گواهـى مى کند که آدم از تمام از تمام حقائق هستى مطلع نبود و در اثر یک تسویل شیطانى تصور کرد که با خوردن یک میوه مى تواند به فرشته تبدیل شود و حتى از شناخت شرمگاه خود و خم و پیچ احشاء و امعاء خود نیز بى خبر بود. و این تأیید مى کند که عرضه اسماء همان عرضه اسماء انبیاء و اولیاء بوده است و نه همه آگاهیها و رموز هستى.)
در این عبارت به چند موضوع تصریح شده است:
١. درخت ممنوعه گندم بوده. ٢. گندم تنها خوردنى آن بهشت بوده و یا اینکه تخلیه منحصر به خوردن گندم بوده. ٣. اطلاع نداشتن آدم(ع) از تمام حقائق هستى حتى امعاء و احشاء خویش.
اینک مى پرسیم: با اینکه در قرآن به خصوصیت شجره ممنوعه تصریح نشده و روایات وارده در این باب نیز مختلف است در برخى تصریح به گندم و بعضى به انگور و دسته اى به حسد و… شده، برگزیدن گندم بطور قطع از این بیان به چه دلیل است؟
نویسنده یکى از دلائل عدم امکان درنگ آدم و حوا در بهشت را لزوم تخلیه بسبب خوردن گندم دانسته، حال آن که این امر تنها از طریق خوردن گندم عارض انسان نمى شود، مگر اینکه گفته شود در آن بهشت، خوردنى فقط به گندم منحصر بوده که این نیز نادرست است. بویژه که قرآن تصریح مى کند: (کلا منها رغداً حیث شئتما)
در عبارتى که نقل کردیم، فریب خوردن آدم(ع) را مستند به عدم آگاهى وى از تمام حقائق هستى حتى امعاء و احشاء ش نموده، در صورتى که خود ایشان در صفحه ٢٨٧ سطر ٢٤ تصریح مى کند:
(… آدم را آفرید و همه پدیده هاى عالم وجود را به او شناسانید و از جمله نام انبیاء، اولیاء و شهیدان و صدیقان را… به او معرفى کرد.)
گذشته از اینکه حکمت منع الهى از نزدیکى به شجره ممنوعه در علم الهى است و لزومى ندارد درجایى از عالم وجود ثبت شده باشد تا اینکه با اطلاع آدم(ع) بر حقائق هستى ناسازگار باشد. شیطان ادعا کرد که این حکمت را مى داند و به آدم(ع) گوشزد کرد و وى را با قسمهاى مؤکد خویش گمراه ساخت.
نویسنده در خصوص بهشتى که آدم(ع) و حوا در آن مى زیسته اند چنین بیان داشته:
(… این جایگاه برین همان کره عظیمى بوده است که بالاتر و دورتر از کره مریخ در مدارى به گرد خورشید مى چرخیده است و اینک سنگپاره هاى آن در همان مسیر به گردش ادامه مى دهند.) صفحه ٢٩٢
نخستین پرسشى که دراین خصوص براى هر خواننده اى مطرح مى شود، دلیل بر این مدعا است. ایشان در صفحه بعد چنین آورده است:
(… اما اگر این جایگاه را از دست بدهید، گرسنگى و بى جامگى و تشنگى و تفت و تابش خورشید به سراغ شما خواهد آمد.) صفحه ٢٩٣
با این که در عبارت قبلى تصریح بر گردش این جایگاه برین بر مدار خورشید شده و طبیعتاً همچون زمین باید مورد تابش خورشید باشد. در عبارت بعدى چنانکه ملاحظه مى شود این جایگاه را از تفت و تابش خورشید مصون دانسته است! اگر مراد این است که در آن جایگاه به دلیل دورى از خورشید، شعاع نور خورشید و گرمى حاصل از آن بسیار کم رنگ است، بنابراین شایسته سکونت هیچ جنبنده یا دست کم انسان و بسیارى از حیوانات نمى باشد. و اگر مقصود این است که در آنجا تابش خورشید، ملایم و موافق طبع انسان است، در زمین نیز در برخى از مناطق چنین مى باشد، پس این ویژگى نمى تواند مزیتى براى آن جایگاه باشد که از دست دادنش تهدیدى براى آدم(ع) باشد. بنابراین چگونه ما مى توانیم بهشت آدم(ع) را بطور قطع به نقطه اى اختصاص دهیم که گذشته از اینکه فرضیه هاى علمى نجومى که گویا مستند این ادعا هستند، جز گمان نتیجه اى نمى دهد و هرگز به علم نمى رسد، در درون خویش نیز دچار تناقض است؟
افزون بر اینکه اینها حقائقى هستند که جز با اخبار قرآن کریم یا روایات قطعى غیرمتعارض به کنه و واقعیت آن نمى توان رسید.
نویسنده در مورد طرد شیطان و مهلت خواستن وى چنین مى نویسد:
(… خداوند به وى گفت از این جایگاه برین دور شو که حق ندارى دراین جا کبرورزی… شیطان تقاضاى مهلت کرد و گفت: (أنظرنى الى یوم یبعثون) تا روز رستاخیز بشر به من مهلت بده تا دراین جایگاه برین بمانم و خداوند به او گفت: مهلت دارى اما تا روزى معیّن… و منظور خداى عزوجل از روز معیّن، روزى بود که هبوط همگان از آن جایگاه برین صورت بگیرد که آدم و حوا و نسل بشر و شیطان با ذریه او همگان به کره زمین نقل مکان دهند.) صفحه ٢٩٢
در این قسمت به چند مطلب اشاره شده است:
الف. شیطان از ساکنان همان بهشتى بوده که آدم(ع) درآن مى زیسته.
ب. شیطان براى ادامه سکونت در آن جایگاه مهلت خواسته است.
ج: (یوم الوقت المعلوم) که انتهاى مهلت شیطان ازجانب خداوند متعال است، روز هبوط آدم از بهشت بوده است.
د. طرد شیطان، هبوط وى از آن جایگاه و استقرارش در این کره خاک مى باشد.
اکنون مى گوییم: آیه: (قلنا للملائکة اسجدوا لآدم) شیطان را فردى از ملائکه شمرده است، با اینکه در آیه دیگر تصریح به جن بودن وى مى کند: (کان من الجن… ) و ظاهر این دلالت دارد که وى همراه ملائکه در مقام قرب، مشغول عبادت حق تعالى بوده که فردى ادعایى از ملائکه بیان شده است و مولى على(ع) نیز در نهج البلاغه بدین معنى تصریح فرموده است:
(… و کان قد عبدالله ستة آلاف سنة لایدرى أ من سنى الدنیا أم من سنى الآخرة… ماکان اللّه سبحانه لیدخل الجنة بشراً بأمر اخرج به منها ملکاً. ان حکمه فى اهل السماء و اهل الارض لواحد… ) (خطبه ٢٣٤ که برخى آن را خطبه قاصعه خوانده اند)
… شیطان، شش هزار سال بود که خدا را عبادت مى کرد که مشخص نیست از سالهاى دنیا یا آخرت است… خداوند سبحان بشرى را بواسطه امرى (تکبر) داخل بهشت نمى کند که بواسطه آن فرشته اى را از آن خارج کرده است. به درستى که حکم او درباره اهل آسمان و زمین یکى است.
در همین جا بود که حکم خداوند به سجده بر آدم صادر شد و پس از سرپیچى شیطان ازاین امر، از آن مقام و جایگاه قرب رانده شد و پس از مهلت خواستن وى تا (یوم الوقت المعلوم) مهلت داده شد و سپس خداوند متعال آدم را در بهشت سکنى داد.
و بدینها نیز در نهج البلاغه تصریح شده است:
(… فقال سبحانه: اسجدوا لآدم فسجدوا الاّ ابلیس… فاعطاه الیه النظرة استحقاقاً للسخطة و استتماماً للبلیة و انجازاً للعدة فقال: انک من المنظرین الى یوم الوقت المعلوم، ثم اسکن سبحانه آدم داراً أرغد فیها عیشه… ثم بسط اللّه له فى توبته… و وعده المرد الى جنّته…) (خطبه اول، نهج البلاغه)
… پس خداوند سبحان فرمود براى آدم سجده کنید. آن گاه جز شیطان تمام ملائکه سجده کردند… پس خداوند او را مهلت فرمود براى اینکه امتحان و آزمایش تمام شود و وعده به انتها برسد. پس فرمود تو از مهلت داده شد گانى تا روز وقت مشخص. سپس خداوند سبحان، آدم را در مکانى که وسائل زندگانیش گسترده بود سکنى داد… سپس خداوند سبحان براى آدم زمینه بازگشت و توبه اش را فراهم آورد… و به او وعده داد که به بهشتش بازگرداند…
دراین عبارت تصریح شده که سکونت آدم(ع) در بهشت پس از سرپیچى شیطان و مهلت خواستن او و پاسخ الهى دائر بر مهلت وى تا روز معلوم بوده است و نیز از ظاهر کلام استفاده مى شود، بهشتى که آدم(ع) در آن مى زیسته موجود است و دوباره در آن سکنى خواهد گزید.
از آنچه تاکنون آوردیم مطالب زیر آشکار مى شود:
الف. شیطان از ساکنان بهشت آدم(ع) نبوده و از آن جایگاه طرد نشده است، چون دلیلى نداریم براینکه خلقت جایگاه برین ادعایى نویسنده که کره اى از کرات بوده و تمام کرات دیگر قبل از ایام عبادت شیطان بوقوع پیوسته، تا چه رسد به اینکه او را از ساکنان آن مکان بدانیم، چنانکه روشن شد مسائل مربوط به استنکاف شیطان از سجده بر آدم(ع) و طرد وى، پیش از سکونت آدم(ع) در بهشت بوقوع پیوسته است و دلیلى هم نداریم براینکه شیطان پس از سکونت آدم(ع) در بهشت نیز بدانجا منتقل شده است.
ب: مهلت خواستن شیطان براى ادامه سکونت در آن جایگاه نبوده، چنانکه نویسنده ادعا کرده است، چون سکونتى نبوده تا براى ادامه آن، مهلت خواسته باشد.
ج: (یوم الوقت المعلوم) که انتهاى مهلت شیطان ذکر شده روز هبوط آدم(ع) از بهشت نبوده، بلکه این تعیین پیش از سکونت آدم(ع) در آن جایگاه انجام گرفته است. در قرآن کریم شیطان از جنّیان شمرده شده: (کان من الجنّ) و در سوره جنّ از قول پریان آمده است:
(وانا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرساً شدیداً و شهباً. و انا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الآن یجد له شهاباً رصداً)
از این آیات شریفه استفاده مى شود که گستره جولان پریان تا حدود آسمانها که جایگاه فرشتگان است امتداد مى یابد تا آنجا که مى توانند از اخبار عالم بالا مطلع شده و بدان دست یابند. بنابراین شیطان نیز که به تصریح قرآن کریم یکى از آنها است، چنین فضایى را در حیطه ترکتازى خویش در اختیار دارد و محدود به این کره خاکى نیست.
بنابراین انتقال شیطان از کره اى دورتر از مریخ (که جایگاه برین به ادعاى نویسنده بوده) به سوى کره زمین، نمى تواند درست باشد، زیرا بنابر آنچه بیان شد، انتقالى این چنین در مورد وى انجام نگرفته . و اگر در برخى روایات تصریح به انتقال وى به زمین شده است، مقصود کره زمین نباید باشد، بلکه زمین در برابر آسمان است که تمام این کرات و عالم ماده را شامل مى شود، چنانکه در آیات و روایات، زمین به عنوان نمادى از عالم ماده در مقابل عالم بالا به کار رفته است و خصوصیتى براى کره زمین نمى باشد:
(الذى خلق السموات و الارض و ما بینهما فى ستّة ایام)
کسى که آسمانها و زمین و آنچه را که بین آن دو هست در شش روز آفرید.
بنابراین باید مراد از طرد وى، رانده شدن از مقام قربى که وراى عالم ماده است باشد که در آنجا همراه ملائکه سالیان دراز مشغول عبادت بوده، نه تقاضاى ادامه سکونت در جایگاه برین (چنانکه نویسنده ادعا کرده بود).
از همه اینها که بگذریم بنابر ادعاى نویسنده اگر انسانى در غیرکره زمین زندگى کند، از شر وسوسه هاى شیطان باید در امان باشد!
نویسنده در مورد چگونگى پیدایش نسل اولیه بشر چنین بیان داشته:
(پس از هبوط نطفه هاى بشرى و همراه شدن آب حیات و سایر شرایط بهشتى بود که نسل بشر در سراسر کره زمین منتشر گشت و آن روایات و اساطیرى که درباب تکثیر نسل بشر وارد شده است و مى گوید: براى اولین فرزند آدم، حوریه بهشتى از آسمان آمد و دومین فرزند او را با یک زن جنّى به نکاح درآورند، مخالف قرآن است که مى گوید: ما براى نسل بشر ازجنس خود آنان همسر و جفت آفریدیم… تمام این توهمات به علت جمود فکرى و نرسیدن به عمق آیات قرآنى حاصل شده است: قرآن مجید به صراحت مى گوید: (قال اهبطوا بعضکم لبعض عدوّ و لکم فى الارض مستقر و متاع الى حین) (اعراف / ٢٥ - ٢٤) خداوند به آدم و حوّا و به نسل بشر گفت: شما همگان به زمین فرود شوید… خداوند عزت نطفه هاى انسانى را درکره بهشتى آفرید و پرورش داد.) (صفحه ٢٩٢ - ٢٩٣)
و در همین ارتباط با صراحتى بیش تر در بررسى تاریخ نوح(ع) چنین آمده است:
(در سوره نوح آیه ١٨ به صراحت از زبان نوح(ع) یاد مى کند که به امت خود گفت: (والله أنبتکم من الارض نباتاً… ) این صراحت بخاطر آن بود که امت نوح(ع) مى دانستند اجداد آنها مانند نبات از زمین روییده اند و این خود گواهى مى کند که نسل آن زمان از طبقات اولیه بشر بوده اند که نطفه هاى آنان به همراه آب حیات بهشتى به زمین نازل شده تار و پود وجودشان بر روى بستر زمین پرورش یافته است) (صفحه ٢٩٧)
ایشان ازدواج اولین فرزند آدم را با حوریه بهشتى که در برخى روایات آمده اساطیر خوانده و این مطلب را مخالف با قرآن نیز دانسته است. اکنون، عرض مى کنیم: نظریه شما هم درمورد پیدایش نسل اولیه بشر مخالف با قرآن کریم است که انسانها را بوجود آمده از زن و مرد مى داند:
(فلینظر الانسان ممّ خلق. خلق من ماء دافق. یخرج من بین الصلب و الترائب)
پس نمى شود انسانهاى زیادى قبل از نوح(ع) به صورت روییدن از زمین به وجود آمده باشند و اگر در برخى از آیات به روییدن تعبیر شده، چنانکه نویسنده بدان تصریح و براى اثبات نظریه خویش به آن استناد جسته است و یا در مورد (هبوط) لفظ جمع (اهبطوا) استعمال شده، نمى تواند مستندى براى نظریه ایشان باشد. زیرا این آیات و آیه هاى همانند آن، برخى معرکه آراء مفسران است و برخى توجیه هاى پذیرفتنى نیز ارائه شده که مخالفتى با سایر آیات ندارد ولزومى ندارد نظریه اى ابراز شود که اولاً حداکثر ظنى است وثانیاً مستند به سنت نیست و ثالثاً با دیگر آیات قرآن نیز مخالف است.
و اما اینکه ازدواج اولین فرزند آدم با حوریه بهشتى مخالف با قرآن است که مى فرماید براى نسل بشر از جنس خود آنان همسر و جفت آفریدیم، پذیرفته نیست. چون نقض یک یا دو مورد در مورد مطلقات و عمومات در قرآن کریم و روایات ضررى بدانها نمى رساند، زیرا وقوع آن در قرآن مجید از مسلّمات است. مانند وجود حضرت آدم(ع) وعیسى(ع) از غیر زن و مرد با اینکه قرآن کریم تصریح دارد:
(انا خلقناکم من ذکر و انثى) یا (فلینظر الانسان ممّ خلق. خلق من ماء دافق. یخرج من بین الصلب و الترائب) (طارق/٥ـ٧)
نویسنده سپس چنین ادامه مى دهد:
(… نسل بشر را از کره بهشت بیرون ریخت تا در کره زمین دیرى بپایند و لحظه ها و روزها و ماهها و سالها با شیطان دست و پنجه نرم کنند: انسان گناه کند و خدا او را ببخشد بى آن که مستوجب آتش شود طاعت بجا آورد ویک قدم به بهشت و رضوان الهى نزدیک شود و چون مرتکب خطا شود باز به قهقرا بازگردد و بالاخره در فراز و نشیب زندگى سرد و گرم روزگار ببیند و قدر نعمت و عافیت بشناسد و دوست و دشمن را تمیز دهد باشد که پس از سالها عمر و زندگى شایستگى بهشت را تحصیل کند.) (صفحه ٢٩٤)
و نیز در همین ارتباط (مسئله جهنم) در بررسى تاریخ (شعیب(ع)) در ترسیم نزول عذاب بر قوم وى که به ادعاى ایشان فرود سنگى آسمانى بوده است چنین آمده است:
(محل فرو افتادن این سنگ داخل جنگل بود و در اثر آتش گرفتن جنگل آتشى عظیم با دودى غلیظ و سیاه بر سر شهر سایه افکن شد و بارانى از خاشاک و خاکستر بر سر آنان فرو بارید این گونه عذاب شباهت کاملى دارد با عذاب دوزخ که به تعبیر قرآن (عذاب یوم عظیم) است. قرآن مجید درباره عذاب دوزخ مى گوید:
(انا اعتدنا للظالمین ناراً احاط بهم سرادقها) و نیز مى گوید: (انها علیهم مؤصدة فى عمد ممدّدة) که در دوزخ مانند سیاره زهره گازها به آسمان متصاعد مى شود و تا به جو بالا نرسد مشتعل نمى گردد و گویا آتش را مانند ضمیمه اى سیاه بر سر کره زهره طناب کشیده اند و سایبان کرده اند… ) (صفحه ٣٤٨)
وقتى این اظهارات را با عبارت پیشین کنار هم بگذاریم بویژه جمله: (بى آن که مستوجب آتش شود) بوى توجیه جهنم و عذاب گناهکاران در وى به آن گونه که معمول و معروف است استشمام مى شود، ولى ما به لحاظ اجمال کلى عبارت قضاوتى نداریم و خوانندگان را به دقت در جملات آن توصیه مى کنیم.
نویسنده در قسمت (هابیل و قابیل) چنین بیان داشته است:
(… باید دانست که کلمه (ابنى آدم) دلالت ندارد که این دو تن باید از صلب آدم ابوالبشر و شکم حوا همسرش به دنیا آمده باشند، زیرا کلمه آدم و فرزندان آدم به عنوان نسل آدم تلقى مى شوند نه فرزندان صلبى او. قرآن مجید در هفت مورد کلمه (بنى آدم) را ذکر مى کند و بدون تردید فرزندان صلبى او را منظور نمى دارد…) (صفحه ٢٩٤)
یک. ایشان با اینکه خود پیش تر تصریح کرد: (امت نوح(ع) مى دانستند اجداد آنها مانند نبات از زمین روییده اند) وپیدایش نسل اولیه بشر را بدین گونه توجیه کرد، چگونه مى تواند کلمه (بنى آدم) را به عنوان نسل آدم در قرآن کریم و روایات وارده معنى کند؟ چون طبق نظریه ایشان، انسانهاى کنونى از نسل انسانهاى روییده شده از زمین هستند نه آدم(ع) ابوالبشر، یعنى آدم(ع) بنا به ایده ایشان (ابوالبشر) نمى باشد. و چاره اى ندارد جز آن که توجیهى دیگر براى این کلمه (بنى آدم) که در آیات و روایات آمده است خلق نماید. چون تنها در روایات استعمال نشده تا بتوان با حربه (اسطوره) که بارها ایشان از آن استفاده مى کند آنها را از صحنه حذف کرد!
دو: در چند مورد که قرآن کریم با بکاربردن کلمه: (بنى آدم) نسل آدم(ع) را اراده کرده منظور امرى فراگیر بوده که تمام انسانها را شامل مى شده است و گرنه در موارد چندى که حکایات اقوام پیشین و یا برخى افراد را نقل مى کند و موضوع خصوصیتى دارد از این کلمه (بنى آدم) استفاده نمى کند با اینکه همه از فرزندان آدم هستند. پس ما نمى توانیم (ابنى آدم) را قیاس به (بنى آدم) کنیم و بگوییم در آنجا هم مراد فرزندان غیرصلبى او هستند. گذشته از استهجان معنوى که درجمله بنابراین معنى به وجود مى آید که از شأن قرآن کریم به دور است.
در قسمت بررسى تاریخ ابراهیم خلیل(ع) چنین آمده است:
(… از پیامبران پس از ابراهیم هیچ یک بر قوم خود نفرین نکرد و اگر نفرین کرد مانند یونس بن متى بى اثر ماند، بلکه همه آنان به سیره ابراهیم و آهنگ خاصى که در نشر توحید در پیش گرفت اقتدا کردند و راه مهاجرت در پیش گرفتند… ) (صفحه ٣٢٥)
این ادعا (نفرین نکردن پیامبران پس از ابراهیم) عجیب است چون لوط(ع) که معاصر ابراهیم(ع) بوده ظاهراً آیین شریعتى جداگانه نداشته و بر شریعت ابراهیم(ع) بوده چون قرآن کریم تصریح دارد: (فآمن له لوط) (عنکبوت/ ٢٦) پس ازاین که قومش گفتند: اگر تو از راست گفتارانى بگو تا خدا بر ما عذاب نازل کند. گفت: (رب انصرنى على القوم المفسدین) و سپس قرآن کریم چگونگى آمدن ملائکه را جهت نابودى قوم لوط بیان مى کند.
و همچنین قرآن مجید چگونگى نفرین موسى(ع) فرعونیان را چنین نقل مى کند:
(وقال موسى ربنا انک آتیت فرعون و ملأه زینة و اموالاً فى الحیوة الدنیا ربنا لیضلوا عن سبیلک ربنا اطمس على اموالهم و اشدد على قلوبهم فلایؤمنوا حتى یروا العذاب الألیم) یونس/ ٨٨
و درمورد یونس(ع) نیز نفرینش بى اثر نماند، بلکه عذاب نازل شد، ولى پس از ایمان آوردن قومش عذاب نازل شده برطرف گردید، چنانکه قرآن کریم به صراحت براین امر دلالت دارد:
(فلولا کانت قریة آمنت فنفعها ایمانها الا قوم یونس لما آمنوا کشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحیوة الدنیا و متعناهم الى حین) یونس/ ٩٨
در بررسى سیره لوط(ع) چنین آمده است:
(… در مورد این فاحشه زشت، اساطیرى وارد شده است براین اساس که شیطان براى آنان مجسم شد وکار زشت لواط را به آنان تعلیم داد. ولى این اسطوره مخالف قرآن است که گفت: (انه یراکم هو و قبیله من حیث لاترونهم) (اعراف/ ١٢٧)
شیطان وهمردیفان او شما را مى بینند از آن جا که شما آنان را نمى بینید.
علاوه بر اینکه تجسم نمى تواند وجود مادى داشته باشد که لمس و مباشرت را ایجاب کند بلکه باید گفت: شیطان در عالم خواب با همه ملتها مواجه مى شود و این کار زشت را ترویج مى کند ولى تا آن زمان هیچ ملتى به دعوت شیطان پاسخ مثبت نداده بود و این مردم بد سیرت بودند که براى اولین بار مرتکب این کفران عظیم شدند) (صفحه ٣٣٤)
چنانکه پیش ازاین یادآور شدیم برخى مطالبى را که قرآن کریم به گونه عام بیان کرده و در قالب جمله هاى خبریه یا به صورت دیگر به ترتیب موضوعها و احکام بار شده بر آنها ارائه نموده، با در نظر گرفتن حال عمومى موضوع مى باشد واین منافاتى ندارد با اتفاقاتى که گاه بر خلاف این سیره متعارف اتفاق مى افتد، چنانکه قرآن مجید با اینکه در آیه یادشده تصریح به دیده نشدن شیطان توسط انسان دارد درمورد آدم(ع) مى فرماید شیطان آدم را با قسمهایى که خورد اغوا کرد. مگر گفته شود آن نیز در خواب بوده است!
و نمونه هاى زیادى براى آن مى توان یافت: قرآن کریم مى فرماید: (ولاتعلم نفس بأیّ ارض تموت) حال آن که بسیارى از اولیاء ازمحل دفن خویش و بلکه دیگران خبر داده اند. بنابراین آشکار شدن شیطان براى قوم لوط(ع) منافاتى با آیه شریفه ندارد. واینکه ایشان اظهار داشته: ( تجسم نمى تواند وجود مادى داشته باشد که لمس و مباشرت را ایجاب کند) اولاً، کیفیت وجودى شیطان براى ما ناشناخته است واینکه آیا او مى تواند در قالبى مادى ظاهر شود؟ و ثانیاً، چنانکه انسان رؤیاهاى مختلفى را هنگام خواب سیر مى کند و تمام اتفاقاتى که در بیدارى برایش مى افتد در خواب نیز مى بیند و هیچ متوجه جسم بودن یا نبودن خود و اشیائى که با آنها برخورد مى کند در آن هنگام نیست ومانند بیدارى از آنها متوحش یا متلذذ مى شود وچه بسا آثارى را در بیدارى از آنها مى بیند. بنابر این ممکن است ظاهر شدن شیطان براى قوم لوط و تعلیم لواط این چنین بوده است. لذا بدون تحقیق همه جانبه و رسیدن به نتیجه اى قطعى نمى توان روایتى را با حربه اسطوره بودن کنار زد و حکم به مجعول بودن آن کرد.
سپس نویسنده چنین ادامه مى دهد:
(عذابى که بر قوم لوط نازل شد، یکى از سنگهاى عظیم آسمانى بود که در کنار شهرهاى آنان فرود آمد و با لرزشى مهیب سرزمین آنان را زیر و رو کرد. و چون این سنگ عظیم از آسمان سوم یعنى آستروئیدهایى که در فضاى بین مریخ و مشترى مى چرخند فرود آمده بود، در اثر جاذبه و فشار حرکت سنگریزه هاى فراوانى با خود آورد که بعد از زیر و رو شدن سرزمین آنان بر سر فراریان فرو ریخت و همگان را نابود ساخت: (امطرنا علیهم حجارة من سجیل… ) (صفحه ٣٣٤)
قرآن کریم عذاب قوم لوط را چنین بیان مى کند:
(فاخذتهم الصیحة مشرقین. فجعلنا عالیها سافلها و أمطرنا علیهم حجارة من سجیل. ان فى ذلک لآیات للمتوسّمین) حجر ٧٣ - ٧٥
پس آنها را صبحگاهان صیحه اى در گرفت. پس زبرین آن را زیرین قراردادیم و بر آنها سنگ از (سجیل) باراندیم. بدرستى که در این براى پندگیرندگان هر آیه نشانه هایى است.
درآیه شریفه به سه مورد عذاب اشاره شده است:
صیحه (ندائى مهیب) ، زیر و رو نمودن، باریدن سنگ کل (سجیل) بنا بر قولى در معناى این لفظ. گویا نویسنده براى جمع بین این سه عذاب، مجبور به خلق چنین داستانى شده است، ولى این تفسیر از جنبه هاى مختلف داراى اشکال است:
ایشان ادعا کرده که (سجیل) سنگریزه هاى فراوانى بود که بر سر فراریان فرو ریخت. قرآن کریم تعبیر (عالیها سافلها) دارى یعنى زیر و روى کامل. با این وجود آیا معقول است کسى بماند تا اینکه در هنگام فرار با سنگریزه به قتل برسد!
همچنین تصریح کرده که سنگى عظیم از آسمان در کنار شهرهاى آنان فرود آمد که بوسیله لرزش آن سرزمین آنان زیر و رو گردید. حتماً چنین سنگى باید به حجم کوهى باشد و به صدها تن وزن آن برسد تا بتواند که سرزمین وسیعى را زیر و رو کند. و اگر چنین است چگونه قرآن کریم اشاره اى بدان نکرده در صورتى که مى تواند آیه اى بزرگ از آیات الهى و پندى براى مردم باشد و در ذیل همین آیات، دو مرتبه لفظ (آیه) تکرار شده به صورت مفرد و جمع، و این خلاف روش قرآن کریم است که چنین آیه بزرگى در آن مکان موجود باشد وبدان اشاره نداشته باشد و قرآن مجید خود تصریح دارد که شما روز و شب بر آن وادى مى گذرید: (وانکم لتمرّون علیهم مصبحین و باللیل أفلاتعقلون)
و با آن که آن وادى گذرگاه بوده به تصریح قرآن، ولى در هیچ تاریخى وجود چنین سنگى آسمانى نقل نشده است. گذشته از اینکه چنین حکایتى که پدید آمده از ذهن نویسنده و گویا براساس برخى فرضیه هاى نجومى است و مستند به صریح قرآن کریم یا احادیث قطعى یا علم نمى باشد، چگونه تفسیرى قطعى براى آیات شریفه قرآن مجید مى شود وآیا تفسیر به رأى که به شدت مورد نهى قرار گرفته جز این است؟
در قسمت بررسى تاریخ (ایوب) چنین آمده است:
(… قرآن مجید به شیطان وعده مى دهد و رخصت عنایت مى کند:
(واجلب علیهم بخیلک و رجلک و شارکهم فى الاموال و الاولاد) (اسراء/ ٦٤)
واین سواره و پیاده شیطان که مى توانند در خون بشر شناور باشند (یجرى من ابن آدم مجرى الدم) و مى توانند در نطفه فرزندان بشر شرکت کنند و یا در اموال آنان تصرف نمایند و به آتش بکشند، غیر از میکروبها و ویروسهاى عفونت زا چیز دیگرى نیستند… ) (صفحه ٣٤٥)
اینکه فى الجمله ادعا کنیم در برخى از روایات، بویژه روایاتى که در باب طهارت و نجاست و درمورد پاکیزگى انسان وارد شده است، مراد از شیطان، میکروبها و ویروسهاى عفونت زا باشد، شاید دور از واقعیت نباشد. و اما اینکه در تفسیر آیه شریفه یادشده مطلقاً اعوان و انصار شیطان را که در کار اغواء بشر او را یارى مى کنند، منحصر به میکروبها و ویروسهاى عفونت زا بدانیم، یکى دیگر از نظریه هاى غریبى است که ایشان عنوان کرده است. چه آن که خود قرآن کریم تصریح دارد:
(انه یراکم هو و قبیله من حیث لاترونهم)
به درستى که او و قبیله اش از آنجایى که شما آنها را نمى بینید، شما را مى بینند.
در این آیه شریفه قبیله شیطان نیز مانند خود وى از امور غیرمربوط به عالم شهود خوانده شده اند واگر مراد میکروبها باشند که مربوط به همین عالم اند و با چشم (مسلح یا غیرمسلح) نیز دیده مى شوند.
تفصیل قبیله شیطان که طبق این آیه شریفه از جنس خود او مى باشند در آن آیه دیگر بعنوان پیاده و سواره بیان شده است. و گذشته از اینها سیاق آیه شریفه (اجلب علیهم… ) و آیات قبل و بعد آن که درمورد اغواى بشر است، خود ادعاى نویسنده را مردود مى شمارد،. چه آن که اغوا وسوسه اى است که در نفس انسانها تأثیر گذارده و افکار آنها را در اختیار مى گیرد و به جهت دلخواه سوق مى دهد. و گستره عمل میکروبها و ویروسهاى عفونت زا به جسم انسان محدود شده و ارتباط مستقیم با جبنه نفسانى و روحانى وى ندارد.